تبليغاتX
با من بمان
 

سلام به همه ی دوستان

خیلی وقته تو راهم که بیام و بقیه ی داستان کیمیا و کامران رو بنویسم اما یه نفر با کارایی که کرده زندگی رو به کامم بد جوری تلخ کرده.

البته هر چه از دوست میرسد نیکوست اما با اینکه به روی من نمیاره ولی دلیلشو خوب میفهمم و کاملا بهش حق میدم راستش منم جای اون بودم همین کارارو میکردم.

بیش از این نمیتونم تو این پست بنویسم.

دعا کنید آدما از دایره عقل به عشق نگاه نکن چون عشق خیلی جنون و ایثار میخواد که عقل از پسش بر نمیاد!!!

بدورد.

سعی میکنم بقیه ی داستان رو بزودی بنویسم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 17:5 توسط کیمیا و کامران |

ميدونم برات عجيبه ، اينهمه اصرار و خواهش

                 اينهمه خواستن دستات بدون حتي نوازش

ميدونم كه خنده داره ، واسه تو تويي كه هردم

                ميگذري از من و ميري اما من باز برميگردم

ميدونم برات عجيبه ، من با اونهمه غرورم

               پيش همه ي بديهام چه جوري بازم صبورم

ميدونم واست سئواله ، كه چرا پيشت حقيرم

               دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم

ميدوني چرا هميشه ، من بدهكار تو ميشم؟

              وقتي نيستيم يه جوري با خيالت راضي ميشم؟

ميدوني واسه چي از تو ، بد ميبينم و ميخندم؟

             تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبندم؟!

چاره اي جز اين ندارم ، آخه خون شدي تو رگهام

             ميميرم اگه نباشي بي تو من بد جوري تنهام !!!

ميدونم يه روز ميفهمي ، روزي كه دنيا رو گشتي

            من چه جوري تو رو خواستم ، تو چه جور ازم گذشتي!

چاره اي جز اين ندارم ، آخه خون شدي تو رگهام......

 

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 22:0 توسط کیمیا و کامران |
 

سلام به دوستان خوبی که سر زدن و منو خوشحال کردن!

داشتم مینوشتم که:

یه اس ام اس به این مضمون برام اومد!

سلام آقای...

من از ساعت ۵ تا الان منتظر شما هستم نمیدونم چرا تشریف نیاوردین...

اینجا بود که من به داداشم گفتم  به جای من وایسا که یه جلسه ی مهم دارم و باید سریع خودمو برسونم به ...(اینبار همش شد سه نقطه،ببخشید که از گفتن اسامی مکانها و بعضی چیزای دیگه معذوریت دارم). تازه فهمیدم که کیمیا بهم اس ام اسی داده بوده که هرگز به دستم نرسید!  به هر حال به سرعت خودمو به محل مورد نظر رسوندم! قبل از اینکه به در ورودی برسم یه بسم الله گفتم به خودم یه کم آرامش دادم و رفتم داخل! تا پامو از در گذاشتم داخل دیدم کیمیا توی راهرو داره با یه خانوم که بعدا فهمیدم از دوستای نزدیکشه صحبت میکنه! انگار منتظر من بودن چون دوستشم تا منو دید صحبتی رو که معلوم بود مدتیه با کمال آرامش ادامه داره رو رها کرد و رفت. راستش من از اینکه کیمیا رو اونجا دم در دیدم خیلی جا خوردم اما سعی کردم به روی خودم نیارم، حالا نمیدونم کیمیا چقدر متوجه این حالم شد که  اینو بهتره خودش بگه؟!

رفتم تا نزدیک کیمیا رسیدم و سلام کردم و یه کم تعارفای معمول و تا اینکه کیمیا خانوم منو به یکی از اتاقای اون جایی که قرار گذاشته بودیم(راستی یادم رفت بگم اونجا یه آموزشگاه خصوصی بود) راهنمایی کرد و رفتم توی اون اتاق و منتظر شدم تا  خودشون تشریف بیارن! فکرشو بکنید کلی برای حرفایی که قرار بود به کیمیا بگم برنامه ریزی کرده بودم و ....

نمیدونم تا اون لحظه کیمیا در مورد کارای من چه فکری کرده بود یا اصلا میدونست چه قصدی دارم یا میخوام چه پیشنهادی بهش بدم اما خیلی خیلی  مشتاقم بدونم اون لحظه چه حسی داشته یا چه فکری میکرده!؟ امیدوارم اینبار دیگه خانوم خانومای گل من بیاد وبگه چی تو دل نازک تر از نسیمش میگذشته توی اون دقایق!

بقیه ی داستانو میذارم تا اگه کیمیا دوست داشت از زبون خودش بشنویم! امیدوارم اینبار دیگه قفل سکوتو بشکنه !

منتظرتم عزیزم!!!

                                نوشته شده توسط: کامران

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 14:50 توسط کیمیا و کامران |

سلام به كيمياي عزيزم

اين بار فقط به تو سلام كردم چون به غير از تو هيچ كسي بهم سر نمي زنه يا اگرم بزنه ...!

داشتم ميگفتم كه :

آهان به اين جا رسيده بوديم كه بالاخره به هر سختي كه بود خودمو رسوندم در اتاق كار كيميا (البته بماند با چه جون كندني رسيدم) و از اونجا كه ميدونستم تقريبا هميشه توي اون اتاق شلوغه اول يه نگاه انداختم كه متوجه بشم كسي اونجا نباشه. وقتي به اين نتيجه رسيدم كه كسي نيست و رفتم جلو و توي چهار چوب در ايستادم. راستش جرات نكردم بيش از اون داخل برم .همونجا بود كه متوجه شدم توي اتاق به غير از كيميا يه آقاي ديگه هم هست كه من متوجه حضورش نشده بودم! اما ديگه دير شده بود و كيميا منو ديده بود و نميدونستم برگردم و حتي اگه اين كارو ميكردم ممكن بود ديگه به اين راحتي نتونم به اون اتاق برگردم واسه همين سلام كردم و كيميا جواب سلاممو داد و گفت : بفرماييد امري داشتين ؟ منم گفتم ببخشيد ميتونم يه چند لحظه وقت شما رو بگيرم (و با حركاتم بهش فهموندم كه بايد خصوصي با هم صحبت كنيم) اينجا بود كه كيميا از پشت ميز بلند شد و اومد دم در پيش من . دقيقا يادم نيست كلماتي كه اونجا گفتم چي بود اما يادمه كه گفتم ببخشيد اگه ممكنه با من تماس بگيريد يه صحبت خصوصي باهاتون داشتم و در همين حال حرف زدن بوديم كه از كيفم يه برگ از كارت ويزيت محل كارمو- درحالي كه مثل بيد ميلرزيدم و حسابي حول شده بودم _ روي كيف پولم گذاشتم تا با خودنويسم شماره همراهمو پشت كارت بنويسم. اينجاي ماجرا خيلي خيلي قشنگ بود !!!

داشتم شماره رو مينوشتم و كيميا مات مبهوت منو نگاه ميكرد و پيش خودش ميگفت يعني با من چي كار داره؟! يهو متوجه شدم از فرط دستپاچگي به جاي شماره ي موبايل خودم شماره موبايل رئيس قسمتمونو نوشتم. حالا هم استرس شديد داشت منو ميكشت هم خندم گرفته بود . سريع اون شماره رو خط زدم و شماره خودمو به جاش نوشتم!

به كيميا كه نگاه كردم حس كردم اونم خندش گرفته! خلاصه به هر مردني بود شماره رو دادم و قرار شد كيميا با من تماس بگيره! وقتي داشتم از اداره ميومدم بيرون تمام تنم خيس عرق بود دقيقا مثل همين الان كه دارم اون دقايق رو مينويسم. راستش بار اولم بود ميخواستم با يه دختر در مورد ازدواج صحبت كنم و با اينكه خودم معلم هم بودم و شاگرداي دختر زيادي هم داشتم اما فكر نميكردم اينكار اينقدر سخت باشه برام.

از اداره اومدم بيرون و منتظر شدم تا كيميا تماس بگيره. اما تا ظهر كه خبري نشد! عصر رفتم سر كلاس و بعد از كلاس برگشتم تا ترتيب تمام ماهي ها و آكواريوم غول پیکری که داشتم رو بدم. آخه با اينكه خيلي دوستشون داشتم اما به دو دليل ديگه حوصله ي رسيدگي بهشون رو نداشتم و قصد كرده بودم بفروشمشون. در حال صحبت كردن با صاحب مغازه ي ماهي فروشي بودم كه يه اس ام اس با يه شماره ي عجيب بهم رسيد با اين مضمون....!!!

بقيه ماجرا باشه واسه ي بعد

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 15:15 توسط کیمیا و کامران |

سلام دوستان ونازنيناني كه بهم سر ميزنيد!

امروز يه كم ديگه از ماجراي منو كيميا رو مينويسم!

داشتم ميگفتم كه:

بامهدي در مورد ازدواج صحبت كرديم و از اونجا كه بهش خيلي اعتماد داشتم گفتم كه مدتي به يه دختر از يه خانواده ي و محترم علاقه مند شدم&اما به دليل شرايطي كه فعلا دارم نميتونم نه توي جمع خانواده خودم صحبت كنم نه با خانواده ي اون در ميون بذارم! بهش گفتم حتي چند بار قصد كردم كه مستقيما با خودش صحبت كنم اما راستش از ترس اينكه برخورد بدي داشته باشه جرات نكردم جلو برم!

اينارو كه گفتم مهدي يه حرفي بهم زد كه ديدم كاملا عاقلانه اس. بهم گفت تو يه راه بيشتر نداري اونم اينكه بري و مستقيم با خودش در ميون ميذاري & نه تو قصد بدي داري نه مطمئنا اون خانوم با تو رفتار بدي خواهد داشت ! حداكثرش اينه كه جواب منفي ميده و تو از بلا تكليفي بيرون مياي و ميري دنبال زندگيت اگرم جواب مثبت بود كه....

خلاصه تمام اون روز رو منو مهدي كه حالا با فاصله ي خيلي زيادي از خانواده داشتيم توي كوه وجنگل قدم ميزديم در مود ازدواج و اينكه من چه كارايي ميتونم انجام بدم صحبت كرديم.

راستي يادم نبود بگم منو مهدي فقط چند روز تفاوت سني داشتيم و خيلي از لحاظ فكري بهم نزديك بوديم.

اينجا بود كه من به فكر اين افتادم كه بايد برم سراغ كيميا و همه چيزو براش بگم يعني غير از اين راهي نداشتم . فرداي اون روز اولين روز بعد از تعطيلات نوروز بود كه به قصد صحبت كردن با كيميا از محل كارم بيرون اومدم و رفتم طرف اداره ي كيميا. راستش تا رسيدم جلو اداره مردم و زنده شدم اما همين كه پام رو گذاشتم تو پله هاي اون ساختمون نفسم بند اومد و قلبم شروع كرد به آبرو ريزي طوري كه فكر ميكردم هر كي از كنارم رد ميشه ميفهمه من يه چيزيم هست!

هر كاري كردم ،ادي باشم اما نتونستم به خاطر همين برگشتم پايين و ....

داشتم با خودم ميگفتم فردا با يه آمادگي بيشتر برميگردم اما واقعا خودم مونده بودم كه من كه اينهمه اعتماد به نفس دارم چرا سر اين موضوع كم آوردم!؟ يادم رفت بگم يه بار چند وقت قبل از اين ماجرا برا اينكه هم خودمو به كيميا نشون بدم هم نظرشو جلب كنم با يه دليل واهي رفه بودم اتاقش و يه سئوال مسخره هم پرسيده بودم اما اينبار موضوع فرق ميكرد ميخواستم با خودش صحبت كنمو اين مستلزم تنها بودن كيميا هم ميشد!

خلاصه ي مطلب روز اول و دست خالي برگشتم و تا فردا همش به خودم لعنت فرستادم كه چرا نرفتم داخلو بگم چي ميخوام. فرداي همون روز دوباره همين كارو كردم و تا جلو اداره رفتم اما باياينكه ايقدر به خودم اعتماد به نفس داده بودم دوباره تا اون پله ها روديدم شد همون آش و همون كاسه. شايد باورتون نشه اما بيش از ده بار تا دم اون پله ها رفتم اما جرات نكردم برم بال تا اينكه ديگه خودم خسته شدم و يه روز زدم به سيم آخر....

حالا اينكه چطوري رفتم پيش كيميا و چي شد بماند واسه دفعه ي بعد چون اين جاي ماجرا حسابي خنده داره! منو كيميا هر وقت ياد اون لحظه ها ميافتيم حسابي ميخنديم.

تا ادامه ي داستان.

                درود و سپاس

                                                            نوشته شده توسط:كامران

 

نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 15:33 توسط کیمیا و کامران |
سلام به همه و يه سلام مخصوص به كيمياي عزيز!

اينبار قصد دارم به جاي نوشتن ادامه ي داستان عشق منو كيميا يه شعر زيبا از استاد محمد علي بهمني بذارم و تقديمش كنم به كيمياي عزيزم البته با اجازه از استاد بهمني عزيز!

 

اينجا براي از تو نوشتن هواكم است

              دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است

اكسير من ،نه اينكه مرا شعر تازه نيست

              من از تو مينويسم و اين كيميا كم است

سرشارم از خيال ولي اين كفاف نيست

              در شعر من حقيقت يك ماجرا كم است

تا اين غزل شبيه غزل هاي من شود

              چيزي شبيه عطر حضور شما كم است

گاهي تو را كنار خود احساس ميكنم

              اما چقدر دل خوشي خوابها كم است

خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست

             آيا هنوز آمدنت را بها كم است؟

 

به زودي با ادامه ي ماجرا ميام پيشتون!

                                                          نوشته شده توسط: كامران

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 14:44 توسط کیمیا و کامران |
 

سلام به کیمیای عزیزم!!!

شاید هیچ چیز دیگه نمیتونست اینقدر خوشحالم کنه که الان با دیدن اون تک شاخه گلی که کیمیا واسم تو پست قبلی گذاشته بود خوشحال شدم! میدونید الان تقریبا یک ماه بود یه روز خوش نداشتم! اما الان واقعا خوشحالم!

خدایا ازت متشکرم! کیمیا ی عزیزم دعا میکنم همینجوری که منو خوشحال کردی خدا هم دل تو رو غرق شادی کنه!

داشت یادم میرفت که میخواستم چی بنویسم. آره به اینجا رسیده بودیم که :

بالاخره کیمیا رو بعد از مدتها دیدم . خودمم نمیتونم بگم اون روزا چه حسای قشنگی داشتم . واقعا زیبا و خاطره انگیز بودن! راستش از همون موقع که یه نفر ناخودآگاه بهم رسوند که میتونم کیمیا رو کجا و چه جوری ببینم داشتم از خوشحالی ...

ماجرا از این قرار بود که یه آشنای خیلی خیلی نزدیک یه شب تو ایام عید نوروز توی دید و بازدید، اسمی از خانواده ی کیمیا آورد .منم که از خدا خواسته بحثو ادامه دادم تا رسید به کیمیا و اینکه کجا کار میکنه و....

دیگه بقیه ی ماجرا خیلی سخت نبود . راحت تونستم ساعت کار و بقیه ی چیزا رو در بیارم.

این دیدو بازددیدای اول صبح گذشت و گذشت ومن تقریبا هر روز طوری تنظیم میکردم که توی راه که میرم سر کارم از جلوی کیمیا رد بشم(البته کیمیا گاهی باخواهرش بود و من سعی میکردم خودمو...)

اما بعدها خود کیمیا بهم گفت هم خودش هم خواهرش از اینکه منو اون موقع صبح میدیدن که میام سر کار تعجب میکردن آخه من کارم با وقت اداری نبود! فکر کنم بهم با یه دید منفی هم نگاه میکردن که  اصلا مهم نیست!

یه مدتی گذشت  و من از این جوری تعقیب کردن کیمیا خسته شده بودم و دلم میخواست برم بهش بگم دوستش دارم و میخوام ازش خوستگاری کنم تا اینکه یه روز که با خانواده رفته بودیم اطراف شهر تفریح یکی از دوستامو دیدم((مهدی)) و با هم زدیم به دل کوه! با هم در مورد آینده صحبت کردیم و بحث رسید به اینکه ....

بقیه ماجرا باشه واسه یه آپ دیگه!

                                                نوشته شده توسط: کامران

 

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 17:18 توسط کیمیا و کامران |
سلام به کیمیای نازنینم که میادو سر میزنه!

منو خیلی خوشحال میکنی عزیزترینم!

راستش کامپی بد جوری خراب بود از کافی نتم که نمیشه چیزی نوشت! البته الان درست شده اما بازم از کافی دارم آپ میکنم!

به زودی بقیه ی مطالبو مینویسم عزیز دلم!

همتونو که به منو کیمیا سرمیزنید دوست دارم اما کیمیارو یه جور دیگه...

زود بر میگردم !

جوری که شاید فرصت نکنید بهمون کامنت بدین!

                                                 توسط:کامران

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 9:35 توسط کیمیا و کامران |
سلام به دوستان و همراهان جدیدم.

با پست قبل دوتا دوست خوب پیدا کردم که به زودی لینکشون میکنم! اما جایه یه نفر خیلی خالی بود که بیاد و بنویسه چی کاره ی من میشه؟ آره منظورم کیمیا جون خودمه! هنوزم منتظرم بیاد تا خودش جوابمو بده والا من که نمیگم اون ....! اونوقت تا آخر داستان باید همه منتظر بمونن تا بغهمن منو کیمیا نصبتمون چیه!

داشتم میگفتم:

آره ۲ سال طول کشید تا به کیمیا گفتم بهش علاقه دارم! توی این مدت مرتب میدیمش یا به رسم عاشقا دنبالش راه میافتادم تا ببینمش(البته طوری که کسی نفهمه ،حتی خودش).

یه مدت اینقدر درگیر این عاشقی و افکار خودم بودم که داشتم دیونه میشدم. پیش خودم میگفتم خدایا جه جوری بهش بگم؟یعنی اون منو قبول میکنه؟ من با این شرایط زندگی که دارم آیا این واقعا عاقلانه اس که برم همچین پیش نهادی به کیمیا بدم-منظورم پیش نهاد ازدواجه- خلاصه به همین منوال گذشت و گذشت. یه مدت از کیمیا بیخبر بودم تا اینکه یه جورایی که خودش داستان جالبی داره فهمیدم تویه یه اداره ی دولتی مشغول به کار شده!این برام یه سورپرایز حسابی بود و با خودم حساب کتاب کردم و دیدم محل کارش به محل کارم نزدیکه و این باعث شد کامران خان تنبل ،کم کم سحر خیز بشه تا کامروا بشه((البته ریزه ریزه تا مامان جون دلیلشو نفهمه)).

خلاصه سعی کردم دوباره بعد از مدت قریب به شش ماه سر راهش قرار بگیرم و بالاخره موفق شدم ببینمش! بعدا فهمیدم که اونم از دیدنم اونوقت صبح واقعا تعجب میکرده!

بقیشو بعدا میگم!

کیمیا تو رو خدا اگه اومدی سر زدی هم به سئوالم جواب بده هم یه کم برامون چیز بنویس!تو که میدونی چطوری باید بیای تو....

                                 نوشته شده توسط :کامران

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 0:5 توسط کیمیا و کامران |
سلام به دوستانی که هنوز بهمون سر نزدن و به کیمیای عزیزم که منو خیلی با اومدنش شاد کرده!

داشتم میگفتم که :

آره منو کیمیا از چهار سال قبل با هم آشنا شدیم.یه روز صبح بود یه صبح پاییزی که هوای معتدلی داشت! مثل همیشه داشتم از محل کارم میرفتم بانک تا یه کار کوچولو انجام بدم که کیمیا رو دیدم .یه دختر سر به زیر و افتاده  که چند ساعت بعدش فهمیدم دانشجو هم هست! شاید بپرسید چه جوری فهمیدم دانشجوئه؟!

راستش من نه آدم فضولی هستم نه از اون دسته پسرایی که تا چشمشون میافته به یه دختر کنترلشونو از دست میدن و بندو آب میدن!به دلیل نوع شغلم با دخترای زیادی همکاربودم یا به شکلی مراوده داشتم! اما اینجوری فهمیدم دانشجوئه که یه جورایی کپی کارت دانشجویش پیش من جا موند. چطوری ؟وقتی که اومد سراغ من تا یه کپی از کارتش براش بگیرم! و این شد سر آغاز آشنایی من با کیمیای عزیزم!(البته تا ایشون فهمیدن من بهشون شدیدا علاقه مند شدم ۲ سال طول کشید).

بعد از مدتی که جسته گریخته از خانواده و شخصیت خانوادگی کیمیا و اینکه خودش واقعا چه جور دختریه  تحقیق کردم و همه چیز برام به نحوه ی کاملا مثبت تایید شد، به یه مسئله ی دیگه هم پی بردم که  اون موقع برام خیلی جالب بود! بله منو کیمیا یه نصبت فامیلی دور داشتیم!!!

این منو خیلی خوشحال میکرد ! تازه فهمیده بودم بابای کیمیا کیه و من چه قدر روزانه با ایشون برخورد داشتم و چه انسان محترم و با شخصیتی هستن!

راستی یه سئوال !کیمیا چی کاره ی من میشد؟ اینو دیگه باید خود کیمیا بیاد و بنویسه برامون! البته این یه خواهشه از کیمیای گلم!

تا کیمیا میاد و میگه چیکاره منه شما رو به خدا میسپارم!

منتظرتم نازنینم!

          نوشته شده توسط :کامران

 

نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 13:35 توسط کیمیا و کامران |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

kimia-e-kamran

کیمیا و کامران

kimia-e-kamran

http://kimia-e-kamran.blogfa.com

با من بمان

با من بمان

با من بمان

ما دوتا عاشقیم که واقعا عاشقیم ! هردومون با همیم حتی وقتی با هم نیستیم! امیدواریم لحظه هایی که کنار شما هستیم بهتون خوش بگذره!

با من بمان

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog