سلام به کیمیای عزیزم!!!
شاید هیچ چیز دیگه نمیتونست اینقدر خوشحالم کنه که الان با دیدن اون تک شاخه گلی که کیمیا واسم تو پست قبلی گذاشته بود خوشحال شدم! میدونید الان تقریبا یک ماه بود یه روز خوش نداشتم! اما الان واقعا خوشحالم!







خدایا ازت متشکرم! کیمیا ی عزیزم دعا میکنم همینجوری که منو خوشحال کردی خدا هم دل تو رو غرق شادی کنه!
داشت یادم میرفت که میخواستم چی بنویسم. آره به اینجا رسیده بودیم که :
بالاخره کیمیا رو بعد از مدتها دیدم . خودمم نمیتونم بگم اون روزا چه حسای قشنگی داشتم . واقعا زیبا و خاطره انگیز بودن! راستش از همون موقع که یه نفر ناخودآگاه بهم رسوند که میتونم کیمیا رو کجا و چه جوری ببینم داشتم از خوشحالی ...
ماجرا از این قرار بود که یه آشنای خیلی خیلی نزدیک یه شب تو ایام عید نوروز توی دید و بازدید، اسمی از خانواده ی کیمیا آورد .منم که از خدا خواسته بحثو ادامه دادم تا رسید به کیمیا و اینکه کجا کار میکنه و....
دیگه بقیه ی ماجرا خیلی سخت نبود . راحت تونستم ساعت کار و بقیه ی چیزا رو در بیارم.
این دیدو بازددیدای اول صبح گذشت و گذشت ومن تقریبا هر روز طوری تنظیم میکردم که توی راه که میرم سر کارم از جلوی کیمیا رد بشم(البته کیمیا گاهی باخواهرش بود و من سعی میکردم خودمو...)
اما بعدها خود کیمیا بهم گفت هم خودش هم خواهرش از اینکه منو اون موقع صبح میدیدن که میام سر کار تعجب میکردن آخه من کارم با وقت اداری نبود! فکر کنم بهم با یه دید منفی هم نگاه میکردن که اصلا مهم نیست!
یه مدتی گذشت و من از این جوری تعقیب کردن کیمیا خسته شده بودم و دلم میخواست برم بهش بگم دوستش دارم و میخوام ازش خوستگاری کنم تا اینکه یه روز که با خانواده رفته بودیم اطراف شهر تفریح یکی از دوستامو دیدم((مهدی)) و با هم زدیم به دل کوه! با هم در مورد آینده صحبت کردیم و بحث رسید به اینکه ....
بقیه ماجرا باشه واسه یه آپ دیگه!
نوشته شده توسط: کامران